چه فرقی می کند پاییز یا بهار،وقتی می آیند و تو نباشی،
چه تفاوتی دارد شنبه و جمعه
وقتی هفت روز هفته به انتظار تو بگذرد؟
مهم اینست که لحظه ها می روند و تو هیچ وقت نمی آیی.........

نوشته شده توسط مهران در 87/04/29 ساعت 3:46 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
مثل همیشه داشتیم بازی می کردیم!!!!!!!!!! آخ که من چقدر عاشق این بازیا بودم!!! (بماند که به قول بچه ها چقدرم جر زنی می کردم!) قرار شد من چشم بذارم!!!!! (هیچ وقت چشم گذاشتنو دوست نداشتم، همیشه دوست داشتم قایم بشم و بیان پیدام کنن!) ولی این بار مثل اینکه جدی بود! همه ی بچه ها بر علیه من دست به یکی کرده بودن!!! می خواستم زار بزنم ... جیغ بزنم ... اما یه حس مبهمی می گفت که محکم باش ... استوار باش ... نشکن! منم قبول کردم و چشم گذاشتم... ۱...۲...۳... _قبول نیست... خیلی تند تند می شماری!!! (همینه که هست!) خب! ۱......۲.......۳........۴..........۵.........(.......)....۵۰ !اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه جا رو گشتم! دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم!!!!!!! یه چشمم به گشتن بود و اون یکی چشمم به دیوار که کسی سک سک نکنه! هیچ کس نبود!!!!!!! می خواستم زار بزنم که ... صدای بهترین همبازی و رفیقمو شنیدم!! خوشحال شدم .... آرووووووم آروووووووووم رفتم پشت دیوار!!!! واااااااااااااااااااااای!! یعنی چی؟؟؟؟؟؟ قلبم داشت از قفسه در میومد... نفسام به شماره افتاده بود... چشام سو سو می زد و دستام یهو یخ کرد!!! چی داشتم می دیدم؟؟؟؟؟؟ بهترین رفیق من ، کسی که تو یار کشی ها همیشه منو می کشید، اگه کسی باهام دعوا می کرد باهاش قهر می کرد نمی ذاشت کسی مو های منو بکشه، اون.... یه همبازیه دیگه پیدا کرده بود و با اون رفته بود سر یه بازیه دیگه!!! اخمامو کردم تو هم.... اول خواستم برم جلو و هم بازیه جدیدشو هل بدم تا بیفته و بفهمه اونی که داره باهاش بازی می کنه، یه عمره که هم بازیه منه! اما نمیدونم چی شد که نرفتم..... یعنی یه حسی گفت که نرو!!!!! حالا دیگه من بزرگ شدم و اونم بزرگ شده!!!!!! خوشحالم که اون روز نرفتم و اونی رو که هم بازیه منو ازم گرفته بود ،هل بدم!!!! چون بی لیاقتی از هم بازیم بود، نه از اونی که .... اونم مثل من فکر می کرده که یه هم بازیه ابدی و مهربون پیدا کرده!!!!!!!!!!!!! الان که سالها از اون ماجرا می گذره، همبازیه دیرینه ی من هنوز عادتشو ترک نکرده و هر روز یا بهتر بگم ، هر ثانیه همبازی عوض می کنه و دل یکی رو میشکونه! واقعا نمیدونم هدفش از این عوض کردن همبازی و تنوع طلبی چیه!! اما از این خوشحالم که همبازیمو خیلی زود شناختم وگر نه الان معلوم نبود چه حال و روزی داشتم!!!!!!!!!؟؟ روزگاریست در این کوچه گرفتار توام ♥ ♥ با خبر باش که در حسرت دیدار توام گفته بودی که طبیب دل هر بیماری♥ ♥پس طبیب دل من باش که بیمار توام
نوشته شده توسط مهران در 87/04/26 ساعت 2:53 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
تو کیستی؟؟؟
کیستی که من اینگونه مسحور تو ام؟؟؟؟؟؟
تو کیستی؟؟؟
....
و چه شیرین است زندگی با یاد تو.............
تو کیستی؟؟؟
تو کیستی که از نخستین دیدار دلم را لرزانیدی، چشمانم را اشکبار کردی و شدی تنها آرزویم....؟؟!!
آری .... من تو را دوست می دارم!!!
هر چند که تو مرا دوست نداشته باشی...!!
برایم مهم نیست که تو بخواهی که من دوستت داشته باشم یا نه.....!!
من چون خودم دوستت دارم، تا انتها برای خاطر چشم و دل مسحورم تو را دوست می دارم....
حتی اگر عشق مرا نخواهی...یاد مرا نخواهی و حتی خود مرا........
من تو را می خواهم ... با تک تک نفسهایم...
حتی اگر بدترین کج خلقی ها را با من کنی...
باز هم دوست می دارمت...
فریاد می زنم که دوستت دارم.........حتی اگر گوش هایت را بگیری تا صدایم را نشنوی....من بلند تر از همیشه فریاد می زنم....آنقدر بلند تا بلاخره بشنوی....
.
لیلی زیبای من... چقدر می خواهی از من بگریزی؟؟؟؟
با نوشته هایم ........ با سکوتم....... با نگاهم ......... با تمام وجودم و به اندازه ای که دوستت می دارم فریادی می کشم تا حد خفگی..............
هزاران بار فریاد می زنم......
منبع:http://destiny-n2.blogfa.com/
دوستت دارم!!!!!!

نوشته شده توسط مهران در 87/04/26 ساعت 2:49 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدرمژه برهم زدنی
منبع:http://destiny-n2.blogfa.com/

نوشته شده توسط مهران در 87/04/26 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج سـاله اش را دید که در انتظار او بود.-سلام بابا ! یـــک سوال از شــمـا بپرسم؟...-بله حتما، چه سوالی؟...-بابا ! شما برای هر ساعت کـــار چقدر پول می گیرید؟...مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطــی ندارد، چـــــرا چنین سوالی میکنی؟-فقط می خـــواهم بدانم...-اگر باید بدانی، بسیار خوب میگویم: بیسـت دلار...پسر کوچک در حالـی که سرش پایین بود آه کشیــد، بعد به مــــرد نگـاه کرد و گفت: میشود ده دلار به من قرض بدهید؟...مرد عصبانی شد و گفت: اگـر دلیلت بــــرای پرسیــــــدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بــــازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهــی، سریع به اتـــاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خــودخــــواه هستی، من هروز سخت کــــار می کنم و برای چنین رفتــــــارهای کودکانه وقت ندارم...پسر کوچک آرام به اتاقـــش رفــت و در را بست...مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟...بعـــد از حــــدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد شاید با پســــــــر کوچکش خیلی تنـــد و خشن رفتار کرده است، شاید واقعا چیـــزی بوده که او برای خریدنــش به ده دلار نیاز داشته است، به خصــوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پســرک از پدرش درخواست پــــول کنـــد...مـــرد به سمــت اتاق رفـــت و در را بــــــــاز کـرد....-خوابی پسرم؟...-نه پدر، بیدارم...-من فکـــــر کردم شاید با تــــو خشن رفتار کرده ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایـم را سر تو خالی کردم. بـیــــــا ایـــــن ده لاری که خـــواسته بودی...پسرکـوچـــولـــو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بـالشـــش برد و از زیــــر آن چند اسکناس مچاله درآورد...مرد وقتی دید پسر کوچولو خود پول داشته ، دوبــــــــاره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چــــــرا دوباره درخواست پول کردی؟...پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینـــکه پولم کافینبود، ولی من حالا بیست دلار دارم، آیا میتوانم یــــــک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شــــام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...
نوشته شده توسط مهران در 87/04/23 ساعت 8:0 قبل از ظهر موضوع مطالب جالب | لینک ثابت
از لمس صدايت
به لرزه در مي آيند
تارهاي وجودم ..
ترانه اي بخوان
آهنگت مي شوم
تا وا داريم به رقص
جهان را …

نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 5:3 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
تنها یک برگ مانده بود
درخت گفت :
« منتظرت می مانم ! »
برگ گفت :
« تا بهار خداحافظ ! »
بهار شد
ولی درخت
میان آن همه برگ
دوستش را
فراموش کرده بود ..

نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 4:58 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت

دنیا... دنیای شگفتی های ابلهانه است
وجدان را می فروشند
تا در ازایش
بر بلندای جانشان به پرواز در آورند
بادبادک حماقت را
بادباکی که ترکشان می گوید
با نخستین بوسه های بادی ولگرد...
ملالی نیست
بگذار این جماعت
با خیال بادباک به یغما رفته
بیاویزند ایمام ناچیزشان را به نخی...
نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 4:55 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
دلگیر نباش عزیزم !
تقصیر از خودت بو د !!
دسته کلید علاقه که گم شد ،
باید
عوض می کردی
قفل تمام آرزوها را !!!

نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 4:40 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
خیرازعاشقی ندیدم
ای خداخوشی ندیدم
یه ندا از ته دنیا
رسیده باید بمیرم
که دیگه عاشق نباشم
دیگه دل داده نباشم
نباشم تا یک روز مثل حالا
آواره باشم

نوشته شده توسط مهران در 87/04/04 ساعت 1:27 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم.
نوشته شده توسط مهران در 87/04/04 ساعت 1:20 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
اگه عشقي نباشه آدمي نيست اگه آدم نباشه زندگي نيست نپرس از من چه آمد بر سر عشق جواب من به جز شرمندگي نيست.
نوشته شده توسط مهران در 87/04/03 ساعت 7:57 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
سلام!!!!!!!!!!!!!!!!
پس فردا تولدمه!!!!!!(2 تیر)!!!!!!!![]()
![]()
![]()
کادو یادتون نره!!!!![]()
راستی ببخشید که این چند وقته کم اومدم! ![]()
آخه همش تله خونه قطع بود!!!
راستی میدونید که چند سالم میشه؟ مهم نیست اگرم نمیدونین! اونهایی که میدونن خوشا بحالشون!
دیگه باید برم! سعی می کنم از این به بعد زود آپ کنم!
نوشته شده توسط مهران در 87/03/31 ساعت 2:53 بعد از ظهر موضوع مطالب جالب | لینک ثابت
گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم.
نوشته شده توسط مهران در 87/03/16 ساعت 3:59 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود ...
نوشته شده توسط مهران در 87/03/16 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نمي کرديم.
نوشته شده توسط مهران در 87/03/16 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم... .
نوشته شده توسط مهران در 87/03/15 ساعت 9:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من را به غير عشق به نامي صدا نکن غم را دوباره وارد اين ماجرا نکن بيهوده پشت پا به غزلهاي من نزن با خاطرات خوب من اينگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کني خود را اسير پيچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زيبائيت.
نوشته شده توسط مهران در 87/03/15 ساعت 9:36 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
با من که شکسته ام کمی راه بیا
بالی بگشا و گاه و بیگاه بیا
آزرده مشو ، بیا گناه از من بود
گفتم که مقصرم ... تو کوتاه بیا
نوشته شده توسط مهران در 87/03/15 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
اگر سهم من از اين همه ستاره
فقط سوسوي غريبي است،
غمي نيست .
همين انتظار رسيدن شب
برايم كافيست !!!...
نوشته شده توسط مهران در 87/03/04 ساعت 3:59 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
برگشته ام بی آنکه دستی بر سرم باشد
برگشته ام بی آنکه شوقی در پرم باشد
با من بمان در این بلاتکلیف تنهائی
شاید که اینجا ایستگاه آخرم باشد ...!
نوشته شده توسط مهران در 87/03/04 ساعت 3:55 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

*این وبلاگ به عشق کسی نوشته شده که آسمانی ترین شبهای زندگی ام با حضورش معنا یافت*
ساده نوشتن را مثل ساده زیستن دوست دارم... پس ساده مینویسم مهربونم دوستت دارم!
دستانم بوی گل می دادند...
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند !
اما مهلت ندادند بگویم گلی کاشته بودم...
سخن روز
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
معرفی گوشی
Sms Offline Jok
مطالب جالب
دانلود برنامه
ابزارهای موبایل تم-کلیپ-برنامه-عکس-بازی-ترفند
عکس
خطاهای مودم
ترفندهای یاهو مسنجر
مطالب عاشقانه
ترفندهای کامپیوتر و موبایل
دوستان
نوشته های پیشین
شمارنده
POWERED BY
وضعیت یاهوو